نیازهای کوچک اما مهم

گاهی آدم دلش یک هم زبان میخواهد که بتواند دو کلمه حرف بزند از همین حرفهای ساده و معمولی، از اتفاقات روزانه، از دغدغه ها از ازدواج فلان دوست قدیمی یا بچه دار شدن همسایه روبرویی و خرید رفتن دخترخاله .... از همین حرفهای خیلی ساده! گاهی هم گله کردن، غر زدن و گاهی شوخی و خنده... گاهی گفتن رازهای مهم، گفتن سوتی هایی که سرکار دادی یا دیر رسیدنت به سرکار...نشون دادن کیف و کفش تازه ای که خریدی و.... همین حرفهای خیلی خیلی ساده و معمولی! اما وقتی نیست چه باید کرد؟؟؟ وقتی کسی حتی خیلی ساده حالت را نپرسد؟؟؟......:(


منبع این نوشته : منبع
گاهی ,خیلی ,ساده ,حرفهای ,همین ,همین حرفهای ,خیلی ساده ,حرفهای خیلی

اخ از چشمای تو .....

به هر جایی هم که برسم حسرت توی نگاه تو نمیزاره خوشحالی کنم! ای جان من همیشه دوست دارم بالاتر و بهتر از من باشی.... خدا از دلم خبر داره وقتی میگی خوش به حالت دلم میخواد هیچی نداشتم.... چقدر حسم به تو مادرانه است جان دلم.....






+دلم خیلی تر از خیلی گرفته، زیارت میخولد دلم اما .... خدایا مرگ رو نزدیکتر قرار بده!



منبع این نوشته : منبع

عمر کوتاه!

مرگ پشت در خانه منتظر است که امروز یا فردا مهمانت کند,مثلا ممکن است با هزار امید و آرزو راهی بیمارستان شوی تا تولد اولین فرزندت راکه نه ماه منتظرش بودی و د درون خودت پروراندی را به دنیا بیاوری و با هزار شوق به آغوش بکشی اما جسم سرد و بی روحت بی آن که طعم مادری را چشیده باشد راهی خاک می شود و فرزندت هیچگاه طعم آغوشت را نمی چشد…
و چه سخت است باور حجم این اندوه برای نگاه منتظر پدر در پشت درب های بسته که به امید لبخند مادر و فرزند لحظه شماری می کند…
و چه سخت است شنیدن این خبر از دوستت……

منبع این نوشته : منبع

مسؤلیت دوست داشتن

یادم می آید یکسال پا روی زمین کوبیدم که من بلبل میخواهم

از من اصرار از پدرم انکار که باید خودت بزرگش کنی هااااا...گفتم باشد،

گفت مسئولیت دارد باید قبول کنی هاااا...قبول کردم...

خرید!

از فردای آن روز، صبح زود باید از خواب بیدار میشدم و قبل از خوردن صبحانه ی خودم به بلبلم غذا میدادم...

خسته ام کرده بود ، گاهی حتی زمان صبحانه خودم را برایش خرج میکردم و خودم گشنه میماندم...

درک نمیکردم چرا روزهایی که من خوابم می آمد یا نبودم پدرم اینکار را انجام نمیداد و با عذاب وجدان گشنگی کشیدن بلبل تنهایم میگذاشت...

یک روز که فراموش کرده بودم برایش غذا بگذارم ، به محض دیدنم سوت میزد و خودش را به قفس میکوبید...طوری که اشکم در آمد،حسابی شرمنده ام کرده بود..

به پدرم نگاه کردم جوری که انگار او مقصر است...

اما تنها جوابی که گرفتم این بود که ؛

"دوست داشتن به همین سادگی ها نیست ..

باید مسئولیت دوس داشتنت را قبول کنی ..

نمیتوانی دیگران را بگذاری مراقبش باشند ..

هیچکس برایش تو نمیشود...!

یا چیزی را دوست نداشته باش...یا در مقابلش احساس وظیفه کن!"


این داستان زندگی خیلی از ماست :

دوست داریم ،

در قفس می اندازیم 

و بعد 

رهایشان میکنیم به امان خدا

یا در بهترین حالت مسئولیتش را گردن بقیه می اندازیم

همین است که بعد از چند وقت پرنده هایمان میمیرند

و گلدان هایمان پژمرده میشوند....

مراقب آدم هایی که دوستشان دارید ، باشید.

یا شروع به دوست داشتنشان نکنید یا مسئولیتشان را تا آخر قبول کنید!

سخت است....اما بزرگتان میکند..


hannel  ➣ @psy_noura



+خیلی قشنگ بود…


منبع این نوشته : منبع
دوست ,قبول ,پدرم ,کرده ,دوست داشتن

حال دایما خراب ما

خدایا دلم داره میترکه, دیگه توان ادامه ندارم, نمیتونم! چرا به دادم نمیرسی! چرا تنهام گذاشتی؟؟؟ مگه من چی می خوام که تو حکمتت جا نمیشه!؟ من فقط خودت رو میخوام, خود خود خودت… کمکم کن! تو رو جان هرکسی که برات عزیرتره! تو رو جان حبیبت!…………:((


منبع این نوشته : منبع